|
من با نقاشی جهان را خواهم کشید
|
|
ما به پای عشق....
چشم را کور کردیم تا کورمال کورمال و تا بی نهایت دیوانه وار در مسیرش حرکت کنیم.... گوش را ناشنوا ساختیم تا جز سخن او چیزی نشنویم.... صدا را کشتیم تا آوای او همگان را دریابد.... و حتی عقل را نیز خاک کردیم تا دیوانگی های او هدایتمان کند.... اما عشق چه کرد؟.... همه چیز را ربود و با خود برد..... و آنگاه به تن بی جانمان.....تنهایی بخشید...... و حال همه به تنها دارایی خود..."تنهایی"...می گوییم:... آه از این عشق لعنتی!..... شاید روزی عجیب در پیش باشد.....
روزی که می تواند عاقبت همگان باشد..... روزی که طلوع در غروبی سرد پایان خواهد یافت..... روزی که صدا از فریاد سکوت....ناشنوا خواهد شد....... روزی که شادی در سیل اشکهای غم....غرق خواهد شد..... روزی که هیچ کس به فکر دیگری نخواهد بود...... همان روزی که عشق در نفرت اوج خواهد گرفت....... و روزی که زندگی در آغوش مرگ جان خواهد داد...... و زندگی نیز به افسانه ها خواهد پیوست...... اما امروز آن روز نیست.... و به این فکرم که این روز کی می تواند باشد؟..... شاید تو هم مثل من..... امروز به یاد آن روز باشی..... زندگی....با سلامی آغاز شد....
هر چند ساده....اما در یک چشم به هم زدن..... پیچیدگی اش را حس کردم.... درکش برایم دشوار و دشوارتر می شد.... دشوار و دشوارتر.... و همچنان دشوارتر.... تا اینکه با رسیدن به کلمه ای کوتاه.... همه چیز دگرگون گشت... آری....در اوج آن همه دشواری و پیچیدگی..... این وداع بود که پیکر زندگی ام را سوزاند. زندگی غرق در ای کاش هاست... اما ای کاش این ای کاش ها نبود..... تا می شد بهتر زندگی کرد.... ولی آن موقع آرزو نیز بی معنا می شد... اما من باز می گویم..... ای کاش این ای کاش ها را کنار بگذاریم.... و آنچه را می خواهیم،حس کنیم.... و بدانیم حس کردن،بهتر از در انتظار نشستن و ای کاش کردن است. زندگی سه بعد دارد: بعد اول:ترس بعد دوم:تنهایی بعد سوم:عشق چه روزهایی که از ترس تنهایی عشق می ورزیم.... چه روزهایی که از ترس عشق به تنهایی پناه می بریم... و چه روزهایی که از ترس ، به تنهایی عشق می ورزیم...... ![]()
صدای کیست که می آید؟.....که در نهایت غریبی آشناست..... که انگار شعله ی غرورش از صدایش زبانه کشیده.... و حس من کنجکاو را می سوزاند.... این....که می تواند باشد؟..... این غریبه ، کیست که من او را می شناسم؟ خیالم چون پرنده ای به سویت پرواز کرد....
اما تو آن را در قفس فراموشی هایت زندانی کردی..... حال ، من مانده ام و این قفس... و آسمان خیالم که محدود به آن شده... و توی بی رحم که مرا به فراموشی سپرده ای... همیشه چشمانم را به روی لحظه های زیبای زندگی می بندم.... تا ثابت کنم...این لحظه ها دیدنی نیستند.... بلکه فقط باید حسشان کرد.... پس تو هم مانند من چشمانت را ببند.... ...آغاز زمستان مبارک... تو مانند اشک روی گونه هایم هستی... دوستت دارم... گرچه رفتنی هستی...
باران...
چه زیبا می بارد... چه زیبا شیشه را خیس کرده... ...و چه زیباست باران! ![]() |
|
ME |