تبليغاتX
نقاش رویاها...

من با نقاشی جهان را خواهم کشید



دوستای گلم...اینم یکی از نقاشی های خودم که توی مسابقات کشورهای خارجی شرکت داده شده.

امیدوارم ازش خوشتون بیاد.

+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 20:38 نويسندهمهسا قویدل |
جاده ی آسمان خیالم بی انتهاست.....

این جاده را بی انتها ساختند تا من از گشت و گذار در آن لذت ببرم.....

.....تا دلتنگ نباشم.....

......تا سکوت این جاده ،....

به من آرامش دهد..

+ تاريخ جمعه یکم شهریور 1387ساعت 16:56 نويسندهمهسا قویدل |
عروسک چوبی کنار پنجره نشسته است...

لبخند هنوز روی لبانش نشسته ، اما غم را در چشمانش می توان دید...

او دوست دارد قدم زنان تا اوج خورشید برود...

......اما...

افسوس که او تنها یک عروسک است.......

فقط و فقط یک عروسک...

و فقط...یک عروسک.

+ تاريخ جمعه یکم شهریور 1387ساعت 16:37 نويسندهمهسا قویدل |
دختری زیبا رو در آسمان خیالم قدم میزند...

نه..اشتباه می کنم.......

او یک فرشته است.....

کاش این فرشته همیشه رویا نبود....

کاش برای یک بار هم شده او را در کنار خود حس می کردم......

 

+ تاريخ پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 20:41 نويسندهمهسا قویدل |
ادامه ی داستان پرواز بر روی امواج رویا:
ناگهان ارباب ویلی وارد سالن شد.دهان بچه ها از تعجب باز ماند.امیلی من من کنان گفت:من....من..
فکر کردم که..فکر کردم که نکنه از افراد سوزی باشن.."سپس سرش راپایین انداخت.ارباب ویلی
با مهربانی گفت:اشکالی نداره ولی شما دیگه باید بدونید که من افراد سوزی رو اینجا راه  نمیدم.
"سپس همگی به اتاق نشیمن رفتند.
جان از اینکه نتوانسته بود سرنخی درباره ی طلسم ها پیدا کند به شدت  عصبانی بود  و سوزی نیز به خاطر جام جهان بین خود بی تابی می کرد.
در همین   موقع بچه ها در اتاق نشیمن به  همراه ارباب  ویلی و  خانم  ویولت  مشغول نوشیدن  یک فنجان چای بودند.
امیلی گقت:از این که دوباره می تونم به شما خدمت کنم خوشحالم ارباب."
_منم همینطور."این صدای جولی بود که حرف ملودی را تایید می کرد.
در این لحظه ارباب گفت:راستی می خوام موضوع مهمی رو با شماها در میون بذارم...جام جهان
بین سوزی گم شده.گم شدن این جام هم دقیقا مصادف با رسیدن شما به این سرزمین بوده..."
بچه ها ناباورانه به هم نگاه کردند و سپس ارباب ادامه داد:احتمالا جان مثل همیشه این اتفاقات
رو گردن شما انداخته....باید خیلی مراقب باشید....این چند روزه به هیچ وجه از قلعه بیرون  نرید
...کوچک ترین اشتباه شما باعث فضولی جان و مشکوک شدن سوزی می شه......"ارباب  ویلی
پس از دقیقه ای مکث ادامه داد:راستی...
                                                                                               این داستان ادامه دارد....     
 

 

+ تاريخ چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 13:15 نويسندهمهسا قویدل |
سلام دوستای گلم..به "وبلاگ نقاشی" خوش اومدید.

نظر یادتون نره !

+ تاريخ شنبه هشتم تیر 1387ساعت 8:36 نويسندهمهسا قویدل |
فکر می کنم .....

به این که چه چیزی بکشم؟....

باز هم فکر می کنم.....آه بله........

من با نقاشی جهان را به تصویر می کشم!

+ تاريخ شنبه هشتم تیر 1387ساعت 8:32 نويسندهمهسا قویدل |
غیبت روی تو برده ز دلم صبر و قرار

کی فتد بر گل رخسار تو ما را نظری

به امید فرجت روز و مه و سال گذشت

عمر با درد و فراغ و غم تو شد سپری....


+ تاريخ شنبه هشتم تیر 1387ساعت 7:57 نويسندهمهسا قویدل |
آسمان تیره ی چشمانت.....

مرا دلگیر کرد....

آنوقت قلم مو را برداشتم و شروع کردم به کشیدن ماه و ستاره در چشمان تو.....

و آنگاه عکس ماه و ستاره را در چشمان تو دیدم.....

+ تاريخ جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 14:45 نويسندهمهسا قویدل |

http://WWW.M0ZHGAN.BLOGFA.COM