تبليغاتX
ღ♥ღ♥ღ DREAM'S PAINTER ღ♥ღ♥ღ

ღ♥ღ♥ღ DREAM'S PAINTER ღ♥ღ♥ღ

وای به روزی که در توفان عشق، غریق نجات تو باشی!....


گریه ام سوزان است

چهره ام ویران است

گام برمی دارم

هر نفس می گویم

دوستت می دارم

شادیم گم شد و رفت

و وفا ویران شد

تو بگو عشق کجای قلب تو پنهان شد؟

گونه های سرخت

در مه تلخ فراق

رنگ از رنگ نباخت

ساده گویم که دلت با دل من

لحظه ای چند نساخت

گام برمی دارم

سرد از این بی وفایی هایت

زیر مهتاب به هر

خوار و خس می گویم

دوستت می دارم

تو مرا خواندی باز ،لیکنم دور شدی

شیشه ی احساسم

ناگهان خط برداشت

ادعا کردی به این کار ،مجبور شدی

دل هر بیگانه

از تو فطرت برداشت

به ندای خودپسندی های خود کور شدی

تو مرا رد کردی ، آه

به من بد کردی

گام برمی دارم

با وجود این همه بدی ولی

یک نفس می گویم

دوستت می دارم

پی یک لحظه ی داغ

مست می شوم و از

یاد می برم فراق

مست یک لحظه نگاه تو شدم

غافل از اینکه رها خواهم شد

مست عشق اشتباه تو شدم

ای دریغا که به تصحیح تو کم خواهم شد!

این جنون مال تو است

از برای تو و امثال تو است

قصد مجنونش هم

قدمی دوباره در راه تو است

مست از شوق شراب عشق تو

با هوس می گویم

دوستت می دارم

چه کنم مجنونم

با همین مجنونی

بی هوا و بی هوس می گویم

دوستت می دارم

.....

دوستت می دارم


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389 22:0 توسط Mahsa |


تو به جشن مرگ این قلب بیا ....

صادقانه گریه کن برای من ....

که چگونه پای تو هدر شدم ...

پوچ و بی ثمر شدم ....

من برای تو غریبه بوده ام .....

شده یکبار مرا ز خود بدان ......

دوستانه گریه کن برای من .........

پای تابوت بنشین و گریه کن .....

آه، آری این صدای اشک توست .....

اشکهایت را ز ژرفای وجود ....

همه را به این شکسته هدیه کن .....

گر تو دلتنگ شدی این دفعه را .....

عاشقانه گریه کن برای من .....

من که در شعله ی عشقت سوختم ....

پس به خاکستر وجدان بسوز ......

عاجزانه گریه کن برای من .....

فقط این دفعه برای من بمان ......

من تو را دگر صدا نمی کنم .....

به سکوت عشق من گوش بده .....

خالصانه گریه کن برای من ......

+ نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390 16:43 توسط Mahsa |


سلام به همه ی دوستان عزیزم!


♥  یه خبر خیلی خوب دارم، خیلی خیلی خوبه... حس واقعا عالی ایه.

♥ خب راستش رو بخواین من بالخره موفق شدم یه کتاب کامل بنویسم!

♥ چاپ نکردما! اشتباه نکنید، فقط نوشتم !

♥ اما این هم خودش غنیمته، چون من تا الآن هر چی می نوشتم نصفه ول می کردم

♥ ولی حالا یکی از بهترین ایده هام رو کامل کردم ، رمان "آنی و کریستین "

♥ این یه داستان با موضوع اجتماعی و کمی هم عاشقانه است.

♥ بیشتر اتفاقاش توی دوران جنگ هستش.

♥ خب من دیگه چیزی نگم، امیدوارم بخونین و ازش استقبال کنین.

♥ تا زمان پایان این داستان، هفته ای یه بار هر فصلش رو می نویسم

♥ بعدش دوباره شعر میذارم

♥ با آرزوی سلامتی و خوشبختی واسه ی همه.

♥ اینم از رمان من :



فصل اول      

        نور خورشید از پنجره به درون اتاق می تابید. آنی کمی در رختخوابش جا به جا شد و با

نچ نچ کوتاهی پتو را روی سرش کشید. هلنا بدون دادن فرصت دیگری،پتو را از روی سر آنی برداشت 

و گفت : " خانم، احساس نمی کنم فکر خوبی باشه که چنین روزی رو توی رختخواب سپری کنین."

آنی که دستانش را روی چشمانش گذاشته بود تا نور به آنها نخورد،  با صدایی گرفته گفت : " مگه

امروز چه روزیه؟ سالگرد ازدواج ملکه الیزابت؟ وای هلنا، خواهش می کنم بذار بخوابم."

_نمی تونم. چون کسان دیگری هم متظرتون هستند." با شنیدن این حرف ،آنی چشمانش را مالش داد و

زمانی که احساس کرد بهتر می بیند، گفت: " چه کسانی؟ .... ببینم، تو که داری چیزی رو از من

پنهان نمی کنی؟"

_البته که نه ،خانم."و همانطوری که پتوی آنی را تا می کرد،به سمت میز مطالعه رفت و تقویمی را

برداشت. سپس در حالی که نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد، رو به آنی کرد و گفت : " بیست

و سوم سپتامبر؛روز انقلاب کبیر فرانسه که نیست؟"آنی با تعجب هلنا را نگاه کرد.او دیگر حالا کاملا

بیدار شده بود. آنگاه چشمانش را بست و گفت : " دوباره یادم رفت! خیلی دیر کردم؟ ببینم، ساعت

چنده؟ "

_ ده و بیست دقیقه. فکر کنم کمی دیر شده باشه."

_وای!" با گفتن این حرف،آنی از روی تخت پایین پرید و مستقیما جلوی آینه نشست.هلنا به او که در

جال شانه کردن موهایش بود،گفت :" وقت دوش صبحگاهی که نمی شود، لااقل بگین کدوم پیرهنتون رو می

پوشین؟"

آنی گرهی از موهایش را باز کرد و گفت:" نمی دونم،اون قرمزه .... نه. صبر کن..."و به کمد اشاره ای

کرد و ادامه داد: " اون شومیز سفید ، با یه دامن .... "

_ کتان قهوه ای."

_البته." سپس با نگرانی هلنا را نگا کرد و گفت : " موهام رو چطور درست کنم؟ "

_ بسپرید به من، خانم."


ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥


      در جمع روزنامه نگاران فرانسوی،بحث و گفت و گو به اوج خود رسیده بود.روزنامه نگاران گروه

گروه کنار هم نشسته بودند و با تجمع و سر و صدای خود، ساختمان مرکز را پر کرده بودند. کمی آن

طرف تر در گوشه ای دنج که فاصله ی چندانی با خیابان نداشت، کریستین دانتس به همراه دوستان اش

مشغول صحبت بودند.ادموند موندگو ، از دوستان دوره ی دانشگاهی کریستین،در حالی که جرعه ای چای

 می نوشید، گفت : " من بالاخره نفهمیدم تو چرا شغلت رو تو ارتش ول کردی و دوباره پیش ما برگشتی.

 نکنه ما اینقدر برات عزیزیم که طاقت دوری از ما رو نداری؟"به دنبال این حرف ادمونداو و جمعی از

 پسران خندیدند. کریستین که انگار زیاد از این حرف خوشش نیامده بود، سعی کرد عصبانیت اش را با

 لبخندی بپوشاند و گفت : " این کار برام بهتر و راحت تره. لزومی نمی بینم همیشه مشغول سپری کردن

اوقاتم تو ارتش باشم؛ به علاوه، اینجا بیشتر می تونم از سیاست آلمان خبـر داشته باشم."

         آلمانی ها در روزهای اخیر که به جنگ جهانی دوم نزدیک بود،حملات متعددی را به

 کشور فرانسه آغاز کرده بودند و با این کار می خواستند یکی از مهمترین مهره های متفقین را

از کار بیاندارند.فرانسویان نیز با تشکیل ساختمان مرکز و جمع آوری عده ای از مخالفان سیاسی و

روزنامه نگاران نام آور،قصد مخالفت با آلمان را داشتند.به هر حال دولت مردان آلمان با به کارگیری

شیوه های مختلف،  فعالیت های این سازمان را مختل کرده بودند که پس از مدتی این سازمان دوباره

 فعالیت های خود را در جهت مخالفت با آلمان و به دست گیری دوباره ی قدرت آغاز کرد. حال این تنها

 فکری بود که جوانان فرانسوی در سر داشتند؛ دفاع از وطن. این طور که به نظر می آمد این تفکرات

از همه بیشتر ذهن فرنان دانگلار و سپس کریستین را مشغول کرده بود. دو وطن پرست به تمام معنا،کسانی

که حتی نمی خواستند فرانسه در جنگ جهانی دوم سهیم باشد.

      _ هی کریس! تو داری به چی فکر می کنی؟" ادموند این حرف را گفت و به شانه ی کریستین

مشت زد. کریستین که مشغول نوشیدن یک فنجان اسپرسو بود،جرعه ای تلخ تر از همیشه از این قهوه را

هورت کشید و جواب داد: " چیز خاصی نبود. داشتم به ارتش فکر می کردم. تو وادارم کردی."

ادموند دماغش را بالا کشید و گفت :" من ازت یه سوال پرسیدم.کسی تو رو مجبور نکرده برگردی."

_ آره اما فکر نمی کنم برگشتنم ضرری داشته باشه. به علاوه بازار روزنامه نگاری این روزهااونقدر

 هم گرم نیست."و جرعه ای دیگر از قهوه اش نوشید.الکساندر مونتیل ،که از دوستان نزدیک کریستین

 به شمار می آمد ، با طعنه گفت: " حالا چرا نظرت رو تغییر دادی؟ بهتره اینقدر تحت تاثیر دیگران

نباشی."

با شنیدن این حرف ادموند چشم غره ای کرد و به نوشیدن چای ادامه داد. فرنان گفت:"به نظر من هم

الآن برگشتن تو فرقی به حال دولت ما نداره. تو چه اینجا و چه توی ارتش باشی،نمی تونی کاری از

پیش ببری. تازه بودن تو تو ارتش کارت رو سخت تر هم می کنه."

کریستین قهوه اش را روی میز گذاشت و پرسید:" منظورت از اینکه نمی تونم کاری از پیش ببرم چیه؟"

_مقصودم اینه که هر آدمی با ورود به ارتش از مسائل عمده ی سیاست دور می مونه.اما اینجا تو هر

روز می تونی از سیاست آلمان خبر کسب کنی.    هر چند تو بیشتر به فکر تفسیر حرفهای رئیس جمهور

آلمانی ولی به هر حال اینجا موندن برات بهتره.ما که نمی دونیم دولت قراره چی کار کنه،حداقل با این

جا بودن می تونیم از وضع رئیس جمهور خودمون هم خبردار شیم.حتی می تونیم بهش نزدیک شیم."

کریستین با تعجب پرسید :" اینقدر سربسته حرف نزن. یعنی چی که به رئیس جمهور نزدیک شیم؟مگه همچین

چیزی به همین سادگی ها ممکنه؟"

فرنان عینکش را صاف کرد و گفت:" یه جورایی. باید بدونیم چه کارهایی داره و چه زمانی سرش خلوته

یا حتی این که چه موقعی با عموم مردم ارتباط برقرار می کنه."

کریستین که انگار مشتاق شده بود، ادامه داد :" حالا این "نزدیک شدن" چه طوری ممکنه؟"

ادموند در حالی که روی پای کریستین می زد تا او را به خود متوجه کند،    با خنده گفت:" امشب

 تولد خواهرزاده اشه. می تونید برید اونجا، ولی فکر نکنم حتی برای شستن ظرفها هم راهتون بدن!" با

گفتن این حرف، همه خندیدند. فرنان برای این که احساس شرمندگی نکند، سرش را پایین انداخت   و

کریستین پس از نگاهی حاکی از تاسف به ادموند، برخاست تا بیرون برود. همین که در را باز کرد، 

ادموند گفت:" حالا چرا فرار می کنی؟ خدمتکاری که شغل بدی نیست. حداقل دیگه لازم نیست با اون

احمقهای بور مخالفت و یا موافقتی داشته باشی." 

فرنان رو به او و دوستانش که غرق در خنده بودند، گفت: " فکر کنم بهتر این باشه که مودب تر باشیم.

نیش و کنایه زدن و توهین به آلمانی ها کاری از پیش نمی بره."

کریستین که حالا از رفتن منصرف شده و از پنجره به بیرون نگاه می کرد، گفت:"بذار حرفش رو بزنه. اما

ای کاش مقابل آلمانیها هم همین قدر پرخاشگر و پر انرژی باشه."و هنگامی که رویش را با نیشخندی

برگرداند، با چهره ی عصبی ادموند روبه رو شد که حالا دیگر از خندیدن منصرف شده بود.


ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥


        _هلنا!" این صدای آنی بود که فریاد می کشید.   پس از چند دقیقه آنی هلنا را دید که سرا-

-سیمه وارد اتاق می شد. او بلافاصله گفت:"بله، خانم؟"

_می دونی که چقدره منتظرت هستم؟خوبه خودت می دونی من الآن چقدر دیرم شده.اول بگو ببینم برگه ها

کجان؟"

_کدوم برگه هــ.... آهان! برگه های آقای نورمان! الآن بهتون میدم خانم."

آنی پس از گرفتن برگه ها با لحنی آرامتر پرسید: " قیافه ام چطوره؟"

هلنا در حالی  که  لبخندی  از  سر  محبت  می زد  با   شادی عجیبی جواب داد:"محشرید! عالی! از

همیشه بهتر و خوشگل تر."

آنی لبخندی زد و زیر لب مرسی را زمزمه کرد. سپس به سمت در رفت و گفت:" یادت نره ، اگه جیمز

اومد، بهش بگو تو مهمونی می بینمش." و هنگامی که کلمه ی باشد را از زبان هلنا شنید، با سرعت

از پله ها پایین رفت؛ اما در اواسط راه به مادرش برخورد و مجبور شد لحظه ای را توقف کند.

_ آناستازیا، عزیزم چقدر زیبا شدی."

_ ممنون مادر، اما من یه کمی عجله دارم.... فکر کنم دیرم شده باشه."

_ نه به هیچ وجه، اتفاقا بهتره که حالا بری."

آنی در حالی که متوجه حرف مادرش نشده بود، با او خداحافظی کرد و منتظر تاکسی ای ایستاد. اما

چندی بعد او ناامیدانه در حال دویدن بود.

          مادر آنی زن بسیار عجیبی بود. زنی که مهربانیت اش با چشمان بی روح اش قرین بود. خیلی

سعی نمی کرد مهربان باشد، و شاید این بی میلی پس از ازدواج با رییس جمهور آلمان بیشتر شده

بود. آنها به علت علاقه ی شدید آنی به فرانسه،در حالی که او تنها 3 یا 4 سال داشت به پاریس

آمدند.خانم سارا الیزابت بوزونی یا به عبارت فرانسوی ها بانو سارا لیز،یک فرانسوی تمام عیار بود

اما هیچ وقت این ارتباط را با مردم کشورش پررنگ نمی کرد. بیشتر سعی می کرد خیلی خود را از این

مردم حساب نکند، و همیشه به نزدیکانش می گفت همین روزهاست که فرانسه را ترک کنند و به آلمان بروند.

با این همه، ماهها بود که او همین حرف اش را تکرار می کرد.

          اطرافیان بانو سارا لیز از بودن با او لذت نمی بردند. خدمتکارش هم تنها رابطه ای کاری و

خیلی رسمی با او برقرار کرده بود. در این میان ،این آنی بود که همیشه به نحوی از محبت نه چندان زیاد

او بهره می برد. او به دلایلی که تنها خودش می دانست،آنی را با نام کامل اش یعنی آناستازیا خطاب

می کرد. شاید این طور می پنداشت که آنی از این لفظ بیشتر خوشش بیاید، اما در حقیقت این طور

نبود؛ آناستازیا ترجیح می داد آنی خطاب شود و با کسانی که آناستازیا صدایش می کردند، احساس

راحتی نمی کرد. شاید همین سبب می شد که او و مادرش رابطه ای بسیار سرد داشته باشند.

          آنی عاشقانه زادگاهش را می پرستید. او خود را متعلق به فرانسه می دانست. او به وطن

خود یعنی فرانسه می بالید، و شاید این لایق او بود که این کشور هم به زیبارویی چون او افتخار

کند. چشمانی به رنگ عسلی و موهایی قهوه ای رنگ داشت که رگه های روشنی آنرا تزیین کرده بودند.

با وجود خواستگاران زیادش، او قرار بود بنا به گفته پدر و تایید مادرش ، با پسرعمویش جیمز،

ازدواج کند. جیمز تقریبا درشت با قامتی بلند بود و موهایی نسبتا روشن و چشمانی سیاه، هویت او

را آشکار می کردند.بانو سارا لیز معتقد بود که جیمز بسیار جذاب است،اما آنی جذابیتی را در چهره ی

بی رنگ و روی او مشاهده نمی کرد. از طرفی، آنی جیمز را فرد مورد اعتمادی می دانست و او را به

عنوان نامزد به همین دلیل پذیرفته بود.

         آنی در حالی که با قدمهای بلند به ساختمان مرکز نزدیک می شد، با خود اینطور فکر کرد که

چه جوانان شجاعی در این ساختمان مشغول فعالیت هستند. مسلما او دوست داشت عضوی از این سازمان

باشد و پا به پای آنان مبارزه و استقامت کند، اما به علت ازدواج با جیمز مجبور به ترک فرانسه

بود. پیش خودش افسوس می خورد که ای کاش می توانست لااقل داخل ساختمان مرکز را ببیند و با

روزنامه نگاران اش دیدار کند، اما باز هم مشغله ی زیاد مانع این اتفاق می شد. آنی در همین افکار

بود که متوجه شد ساعت ۱۱:۳۰ است و به دایی اش قول داده ۱۱:۵۰ در دفتر او باشد. بنابراین، بی

درنگ شروع به دویدن کرد.

♥♥♥ღ♥ღღ♥ღღ♥ღ

          کریستین که از بحث با ادموند خسته شده بود، از مرکز بیرون زد و در پیاده رو ایستاد.

ادموند پشت سر او بیرون آمد و با لحنی که به دعوا شباهت داشت، گفت : با توام، کریس. اگه چیزی

نگفتی چرا فرار می کنی؟ به کسی چه مربوط که من چطوری حرف می زنم."

کریستین که رویش به خیابان بود، گفت: " من از کسی فرار نکردم. فقط می خواستم تنها باشم که تو

به من گیر دادی."

_ اولا که من به کسی گیر ندادم. می تونستی بری، بعدش هم، تو داری با من حرف می زنی یا با

خیابون؟"

کریستین به طرف او برگشت و در حالی که صدایش را کمی بالا برده بود، گفت: " به تو ربطی داره؟

اصلا چرا همش توی کارای من دخالت می کنی؟ با چه زبونی باید بهت بفهمونم که کارای من به تو

مربوط نیست؟ دیگه..."

_هی هی! آروم باش. کی تو کارای تو دخالت می کنه؟ خودت از ترس پا شدی اومدی اینجا، چون

حقیقت تلخه، با من مشکل پیدا کردی. حالا هم فکر کردی برگردی ارتش شجاعتت رو نشون دادی."

کریستین خیلی دلش می خواست جواب ادموند را بدهد، اما رهگذری مانع این کار شد. او محکم به

کسی برخورد کرده بود.

♥♥♥
ღ♥ღღ♥ღღ♥ღ

        
       آنی از روی زمین بلند شد و با حالتی آمرانه گفت: " متاسفم آقا، خیلی عجله داشتم. نزدیک

بود بندازمتون."

کریستین که سعی می کرد طعنه بزند،      نیم نگاهی به ادموند زد و گفت: " نه نه، اصلا تقصیر شما

نیست، مقصر کسانی هستن که وقت آدم رو توی پیاده رو تلف می کنن."

آنی به چشمان سیاه و نافذ کریستین خیره شد و گفت:" ببخشید؟ منظورتون رو نمی فهمم."

کریستین که حالا فقط آنی را نگاه می کرد، ادامه داد: کسی که باید منظور من رو می فهمید، فهمید.

البته اگه قدرت درک کردن رو داشته باشه."

آنی که تلزه متوجه دعوای آنها شده بود، گفت: آهان.... بله. فکر کنم حق با شما باشه." انگار او هم

از ادموند خوشش نیامده بود.

در این لحظه کریستین به طور ناگهانی احساس کرد آنی را می شناسد.به همین خاطر به  طور عجیبی به او
 
خیره شده بود تا او را به خاطر آورد. آنی که سعی می کرد از این نگاههایی که به نظرش سنگین می
 
آمد، طفره برود، گفت:"به هر حال متاسفم. سعی می کنم حواسم رو بیشتر جمع کنم."

و درست همان لحظه ای که آنی می خواست برود، ادموند کریستین را به خود آورد:" تو هم سعی کن

دیگه سر راه راه خانم خوشگلا نایستی. مخصوصا اگه اون دختر بانو سارا لیز باشه."

_ فکر نکنم این مسئله بازم جای بحث داشته باشه." آنی این را گفت و با نگاه احساس همدردی اش

را به کریستین فهماند. کریستین هم وقتی مطمئن شد که آنی به اندازه ی کافی دور شده است،

مشتی محکم به صورت ادموند کوبید.


 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390 15:7 توسط Mahsa |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

من متولد سوم آذر ماه 1375 هستم.به نقاشی،خوشنویسی،شعر و داستان نویسی علاقه مندم.در زمینه ی نقاشی فعالیتم را به صورت مستمر ادامه می دهم و عضو کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هستم.نقاشی برای من به تصویر کشیدن رویاهاست...


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1390

خرداد 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
دی 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
بهمن 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387


آرشیو موضوعی

بهترین بازی دنیا
و دوباره حضور....
با توام، آی کجا رفتی؟، آی....
The world's Miss Universe
و دوباره اینجا....
آه ای کاش تو می دانستی ، اما نمی دانی ....
شروع...
من با نقاشی جهان را خواهم کشید...
از داستانهای جدید....
برام دعا کنید!
یا امام زمان...
ماه در آسمان چشم تو.....
فرشته ی رویایی من...
فقط نقاشی!
باران...
تو...
من ، زندانی خاموش تو...
ابعادی از زندگی...
ای کاش...
از سلامی به وداع پیوستم....
روز گنگ....
آه از عشق لعنتی!....


پیوندها

Just leila
؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛الله؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛
ღ♥ღ♥ღ جوجو پر طلا ღ♥ღ♥ღ
♥ღ♥ღ طــــــرفدار سلطان صدا ابــــــی ♥ღ♥ღ
♥مکانی برای ضایع کردن ذکوری♥
★☆ My teEnaGe DayS ☆★
••ஜஜدخمل شیطووونஜஜ••
خط خطی های زیبای من
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


Jencarlos Canela - Buscame

Powered by mp3ye.eu