ادامه ی داستان پرواز بر روی امواج رویا: ناگهان ارباب ویلی وارد سالن شد.دهان بچه ها از تعجب باز ماند.امیلی من من کنان گفت:من....من.. فکر کردم که..فکر کردم که نکنه از افراد سوزی باشن.."سپس سرش راپایین انداخت.ارباب ویلی با مهربانی گفت:اشکالی نداره ولی شما دیگه باید بدونید که من افراد سوزی رو اینجا راه نمیدم. "سپس همگی به اتاق نشیمن رفتند. جان از اینکه نتوانسته بود سرنخی درباره ی طلسم ها پیدا کند به شدت عصبانی بود و سوزی نیز به خاطر جام جهان بین خود بی تابی می کرد. در همین موقع بچه ها در اتاق نشیمن به همراه ارباب ویلی و خانم ویولت مشغول نوشیدن یک فنجان چای بودند. امیلی گقت:از این که دوباره می تونم به شما خدمت کنم خوشحالم ارباب." _منم همینطور."این صدای جولی بود که حرف ملودی را تایید می کرد. در این لحظه ارباب گفت:راستی می خوام موضوع مهمی رو با شماها در میون بذارم...جام جهان بین سوزی گم شده.گم شدن این جام هم دقیقا مصادف با رسیدن شما به این سرزمین بوده..." بچه ها ناباورانه به هم نگاه کردند و سپس ارباب ادامه داد:احتمالا جان مثل همیشه این اتفاقات رو گردن شما انداخته....باید خیلی مراقب باشید....این چند روزه به هیچ وجه از قلعه بیرون نرید ...کوچک ترین اشتباه شما باعث فضولی جان و مشکوک شدن سوزی می شه......"ارباب ویلی پس از دقیقه ای مکث ادامه داد:راستی... این داستان ادامه دارد....
+تاريخ چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 13:15
نويسندهمهسا قویدل
|
من متولد سوم آذر ماه 1375 هستم.به نقاشی،خوشنویسی،شعر و داستان نویسی علاقه مندم.در زمینه ی نقاشی فعالیتم را به صورت مستمر ادامه می دهم و عضو کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هستم.نقاشی برای من به تصویر کشیدن رویاهاست...